ذهن ناآروم من

سی و دو سالمه، شش ساله ازدواج کردم و عاشق همسرمم، دانشجوی دکترام و هیئت علمی یک دانشگاه غیرانتفاعی. اینجا قراره از ذهن ناآرومم بنویسم .....

ذهن ناآروم من

سی و دو سالمه، شش ساله ازدواج کردم و عاشق همسرمم، دانشجوی دکترام و هیئت علمی یک دانشگاه غیرانتفاعی. اینجا قراره از ذهن ناآرومم بنویسم .....

برنامه های آخر سال

سلام

داریم به آخر سال نزدیک میشیم. من این ترم یک شنبه تا پنج شنبه کلاس دارم. در واقع برنامه من توو دانشگاه خودمون توی چهار روز بسته میشه و یک روز دیگه رو میرم یک دانشگاه دیگه. ترجیحم این بود که پنج شنبه هام خالی باشه چون خیلی حس و حال آخر هفته و تعطیلات رو داره ولی چون روز تعطیل خودم رو با برم دانشگاهی که دارم توش دکترا میخونم و یه سر به استاد راهنمام یزنم و خبر بدم که زنده ام و مشغوام و چون دانشگاه های سراسری پنج شنبه ها تعطیلن بنابراین تا وقتی این دکترا تموم نشده باشه خبری از تعطیلی پنج شنبه ها نیست. یک هفته دیگه از دانشگاه ها مونده و بعد حدود سه چهار هفته تعطیلی... از این بابت خوشحالم

احتمالا تعطیلات امسال یه مسافرت چند روزه و دسته جمعی به شمال داشته باشیم. منظورم از دسته جمعی با خانواده همسر هست. من از اول ازدواجم تا الان تنها یک بار باهاشون سفر رفتم . برای ارتباطات کوتاه مدت و خبرگیری های معمول مشکلی باهشون ندارم و سعی می کنم احترامشون رو نگه دارم و نباید بی انصاف باشم که اونها هم اذیت و آزاری ندارن و میتونم بگم پدرشوهر و مادرشوهر مهربونی دارم. ولی مشکل اینجاست که خانواده همسر من به جز همسر همگی فوق العاده مذهبی و مقید هستند و توقع دارند تمام اطرافیانشون هم مثل خودشون باشند. من توی کوتاه مدت و ارتباطات یه سر شب و یه بعدازظهر میتونم مراعاتشون کنم ولی وقتی این رابطه طولانی میشه و میشه چهار پنج روز کار سخت میشه. حالا جالبیش اینه که من آدم غیرمذهبی نیستم و بین دوستام آدم معتقدی به حساب میام و دوس دارم یک سری مسائل رو رعایت کنم ولی افراطی نیستم. من میگم آدم ها رو همین طوری هستن باید قبول داشت و به عقایدشون  احترام گذاشت ولی اونا دنبال تغییر همه و هدایت همه به راه راستند و نتیجه این سخت گیری هاشون این شده که همسرم و خواهر شوهر کوچیکم کلا ازونور افتادن و از دین و مذهب زده شدند.

توی این چند سال ما اکثر مسافرت هامون رو یا با دوستامون رفتیم یا هم با خانواده خودم ولی چند وقته با خودم فکر می کنم بالاخره اونا هم دوس دارن با پسرشون سفر برن و حق دارن. امیدوارم اونا کمی از مواضعشون کوتاه بیان و ازون طرف تحمل من هم برای چند روز بالا بره....

امسال هم داره تموم میشه ، پارسال با خودم قرار گذاشتم تا شهریور پروپوزالم رو تموم کنم و بیست کتاب غیردرسی هم بخونم و یه سری موارد دیگه

پروپوزال رو که بهمن دفاع کردم کتاب رو هم فک کنم نهایتا ده تا خوندم. من دوران کارشناسی خیلی کتاب میخوندم ولی الان به خاطر مشغله های زیاد فرصت کتاب خوندم کمتر شده. من از کتاب های روانشناسی که مستقیم بیان بگن چی خوبه، چی بده خوشم نمیاد و دوس دارم رمان هایی بخونم که ته مایه فلسفی یا روانشناسی داشته باشه برای اینکه دستتون بیاد منظورم چیه چند تا از نویسنده های مورد علاقم رو مینویسم:

میلان کوندرا ("بار هستی" و "جاودانگی" رو از همه بیشتر دوس دارم)، هاینریش بل ("عقاید یک دلقک" محشره)، یوسا ("گفتگو در کاتدرال " رو خوندم و خوشم اومد)، سلینجر ("ناطوردشت" حرف نداشت)، محمود دولت آبادی (من با "کلیدر" و "جای خالی سلوچ" عشق کردم)، عباس معروفی ("سمفونی مردگان" رو سه بار خوندم) و تمام کتاب های زویا پیرزاد که مثل چای بعد از ظهر خستگی آدم رو در میکنه

فعلا برای امروز فکر کنم کافیه

بعد مسافرت

سلام

پنج شنبه تا یکشنبه کیش بودیم و خداروشکر عالی بود و کلی خوش گذشت. خیلی خودمون رو درگیر بازار و خرید نکردیم چون هم بازارهای کیش مثل سابق نیست و خبری از جنس های باکیفیت و حراج خورده نیست و هم خیلی  پولی برای این منظور درنظر نگرفته بودیم. در کل من یه پالتو ساده حراج خورده و یک شلوار لی خریدم که البته قیمت شلوار با قیمت اینجا فرقی نمیکرد و همسر هم یه کاپشن و یه تی شرت. کلی هم تنقلات و شکلات و کمپوت آناناس و آلوئه ورا برای سوغاتی خواهر برادرا و همکارای همسر و یه دونه همکار من. یکی از مشکلاتی که ما توو سفر داریم همین خرید سوغاتی هست که تازه الان کمی بهتر شده، قبلا همسر تاکید داشت برای تک تک افراد دور و برمون یک سوغاتی بخریم و این به جز هزینه بالایی که داشت برای من میشد دغدغه که حالا برای فلانی خریدم و برای اون یکی هنوز خرید نکردم. دیگه توی این سفر همسر رو راضی کردم که برای بچه ها یک اسباب بازی کوچولو و برای هر خانواده یک بسته خوراکی بخریم ولی همین هم کلی هزینه برداشت.

قبلا سه چهار باری کیش رفته بودیم و دیگه این دفعه گشت و پارک دلفین ها و جاهای معمول رو نرفتیم. این سری  سافاری، غواصی، کلبه وحشت و جنگ شبانه اش رو رفتیم که همشون تجربه های خوبی بودن و برخلاف انتظارمون که فکر میکردیم جنگ شبانه احتمالا بی مزه هست خیلی جالب و متنوع بود و کلی خندیدیم

حالا هم که برگشتیم و امروز تا ساعت دو کلاس ندارم و باید تا قبل از کلاس یه گزارشی رو برای استاد راهنمام آماده کنم. 

خواهرم اینا هفنه آینده یک مسافرت ده روزه میرن، چند وقتیه که خواهرزادم حال خوشی نداره و گاهی دچار اضطراب شدید میشه، خواهرزادم هشت سالشه و توو این مدت خیلی درگیر این موضوع بودیم و هستیم. دکتر روانپزشک و روانشناس هم رفته و یه سری راهکارها هم پیشنهاد دادن. امیدوارم زودتر این مرحله رو سپری کنه. من و خواهرم هر مشکلی که پیش میاد خیلی درگیرش میشیم و اصلا نمیتونیم به راحتی باهش کنار بیایم . 

من یه خواهر دیگه هم دارم که کوچکتر از منه اون هم مستقل تر از ما زندگی می کنه و هم در کنترل شرایط بهتر از ما رفتار می کنه. این خواهر کوچیکم داره کاراش رو می کنه و که سال دیگه برای ادامه تحصیل بره از ایران. هم رشته و هم دانشگاه خوبی خونده و الان فوق لیسانسش رو گرفته و دوباره میخواد فوق بخونه. مسلما هم خیلی براش نگرانم و هم دلتنگش میشم و هم برای مامان بابام سخت میشه ولی وقتی میدونم که این تصمیم به نفعش آیندش هست تشویقش می کنم که بره.

کم کم باید کارای عید رو شروع کنیم  البته یک سری خانومی که مرتب میاد خونه مامانم، هفته پیش اومد خونمون و بخشی از کارا رو انجام داد و هفته آخر هم یک بار دیگه قراره بیاد و تا اون موقع یه کارایی رو خودم باید راست و ریستش کنم و دیگه تمام ، برای خرید عید هم اگر آدم بچه کوچیک نداشته باشه به نظرم توی این شلوغیا و بازار بی کیفیت دم عید توجیه نداره خرید کنه. به خاطر اینکه توی بهمن نامزدی پسرخالم بود خریدای همسر رو انجام دادیم و نهایتا برای تنوع یک کراوات براش بخریم و من هم اگر حوصله کنم یه روسری مجلسی و یک کفش مشکی پاشنه دار ساده، همین.

سلام

این روزها تازه پروپوزالم رو دفاع کردم و  اصلاحاتش هم تموم شده و کمی تا قسمتی  سرم خلوته ولی میدونم مدلی که قراره کار کنم یه پیچیدگی هایی داره و ممکنه به مشکل بخورم و این موضوع نمیذاره خیالم راحت باشه و خیلی احساس آسودگی کنم. امیدوارم بقیه مراحل بدون دردسر طی بشه

از اول سال تحصیلی من و همسر به شدت درگیر کار بودیم و هر دو خیلی خسته ایم بعد از کلی برنامه ریزی و پس و پیش کردن بالاخره قرار شد آخر این هفته بریم کیش. با دوستامون صحبت کردیم و ازشون خواستیم که با ما بیان ولی چندتاشون که درگیر بچه بودن و براشون سخت بود و چندتاشون هم بانکی هستند و آخر سال خیلی سرشون شلوغه و نمیتونن مرخصی بگیرن بنابراین قرار شد دو تایی بریم. 

من کلا نیمه اول سال رو خیلی خیلی زیاد به نیمه دوم سال ترجیح میدم. امسال پاییز اصلا حال خوشی نداشتم ولی از نیمه دوم بهمن به بعد که بهار سر و کله اش پیدا شده حس و حالم بهتره.

ای خدااااااا کم از اوضاع ایران نگران بودیم که استعفای ظریف هم بهش اضافه شد، خدا به خیر بگذرونه ......


سلام

سلام

خیلی سال هست که وبلاگ میخونم و الان چند وقتیه که دوس دارم خودم هم بنویسم. زیاد با خودم کلنجار رفتم و یه جورایی الان خودم رو مجبور کردم . با خودم میگم من باید بنویسم و تحمل نظرات بقیه رو هم داشته باشم.

امیدوارم دوست های خوبی پیدا کنم و موفق باشم