سلام
داریم به آخر سال نزدیک میشیم. من این ترم یک شنبه تا پنج شنبه کلاس دارم. در واقع برنامه من توو دانشگاه خودمون توی چهار روز بسته میشه و یک روز دیگه رو میرم یک دانشگاه دیگه. ترجیحم این بود که پنج شنبه هام خالی باشه چون خیلی حس و حال آخر هفته و تعطیلات رو داره ولی چون روز تعطیل خودم رو با برم دانشگاهی که دارم توش دکترا میخونم و یه سر به استاد راهنمام یزنم و خبر بدم که زنده ام و مشغوام و چون دانشگاه های سراسری پنج شنبه ها تعطیلن بنابراین تا وقتی این دکترا تموم نشده باشه خبری از تعطیلی پنج شنبه ها نیست. یک هفته دیگه از دانشگاه ها مونده و بعد حدود سه چهار هفته تعطیلی... از این بابت خوشحالم
احتمالا تعطیلات امسال یه مسافرت چند روزه و دسته جمعی به شمال داشته باشیم. منظورم از دسته جمعی با خانواده همسر هست. من از اول ازدواجم تا الان تنها یک بار باهاشون سفر رفتم . برای ارتباطات کوتاه مدت و خبرگیری های معمول مشکلی باهشون ندارم و سعی می کنم احترامشون رو نگه دارم و نباید بی انصاف باشم که اونها هم اذیت و آزاری ندارن و میتونم بگم پدرشوهر و مادرشوهر مهربونی دارم. ولی مشکل اینجاست که خانواده همسر من به جز همسر همگی فوق العاده مذهبی و مقید هستند و توقع دارند تمام اطرافیانشون هم مثل خودشون باشند. من توی کوتاه مدت و ارتباطات یه سر شب و یه بعدازظهر میتونم مراعاتشون کنم ولی وقتی این رابطه طولانی میشه و میشه چهار پنج روز کار سخت میشه. حالا جالبیش اینه که من آدم غیرمذهبی نیستم و بین دوستام آدم معتقدی به حساب میام و دوس دارم یک سری مسائل رو رعایت کنم ولی افراطی نیستم. من میگم آدم ها رو همین طوری هستن باید قبول داشت و به عقایدشون احترام گذاشت ولی اونا دنبال تغییر همه و هدایت همه به راه راستند و نتیجه این سخت گیری هاشون این شده که همسرم و خواهر شوهر کوچیکم کلا ازونور افتادن و از دین و مذهب زده شدند.
توی این چند سال ما اکثر مسافرت هامون رو یا با دوستامون رفتیم یا هم با خانواده خودم ولی چند وقته با خودم فکر می کنم بالاخره اونا هم دوس دارن با پسرشون سفر برن و حق دارن. امیدوارم اونا کمی از مواضعشون کوتاه بیان و ازون طرف تحمل من هم برای چند روز بالا بره....
امسال هم داره تموم میشه ، پارسال با خودم قرار گذاشتم تا شهریور پروپوزالم رو تموم کنم و بیست کتاب غیردرسی هم بخونم و یه سری موارد دیگه
پروپوزال رو که بهمن دفاع کردم کتاب رو هم فک کنم نهایتا ده تا خوندم. من دوران کارشناسی خیلی کتاب میخوندم ولی الان به خاطر مشغله های زیاد فرصت کتاب خوندم کمتر شده. من از کتاب های روانشناسی که مستقیم بیان بگن چی خوبه، چی بده خوشم نمیاد و دوس دارم رمان هایی بخونم که ته مایه فلسفی یا روانشناسی داشته باشه برای اینکه دستتون بیاد منظورم چیه چند تا از نویسنده های مورد علاقم رو مینویسم:
میلان کوندرا ("بار هستی" و "جاودانگی" رو از همه بیشتر دوس دارم)، هاینریش بل ("عقاید یک دلقک" محشره)، یوسا ("گفتگو در کاتدرال " رو خوندم و خوشم اومد)، سلینجر ("ناطوردشت" حرف نداشت)، محمود دولت آبادی (من با "کلیدر" و "جای خالی سلوچ" عشق کردم)، عباس معروفی ("سمفونی مردگان" رو سه بار خوندم) و تمام کتاب های زویا پیرزاد که مثل چای بعد از ظهر خستگی آدم رو در میکنه
فعلا برای امروز فکر کنم کافیه